باز دیدن
عکسهای زیادی از انقلاب 1357 ایران دیگر چاپ نمیشوند، همانطور که فیلمهای زیادی از آن دوران به نمایش در نمیآیند و همینطور خیلی چیزهای دیگر که همچنان مهر سانسور بر پیشانی دارند. چرا که نمایش و انتشارشان، بیشتر آن چیزهایی را که امروزه ساری و جاری شدهاند و رنگ قانون گرفتهاند را زیر سؤال میبرند. آن چیزهایی را که آیتاله گفته بود، اگر زیادی قشنگ و دلفریب بودند و زیادی وعده و وعید داشتند که خوب معلوم است، نمیتوان باز شنید! و هر پاسخ و واکنشی که از سوی او، تند و نازیبا بود که آنها را هم خوب نیست که باز دید! در میان راهپیماییها باید یکیک بیرقها را با ذرهبین گشت که نکند نام و شعار فلان گروهک دیده شود و یا دختران بیحجاب که آن روزها تحت هر نام و گروه در ناآرامیها حضوری فعال داشتند، رخ بنمایند! چرا؟ چون خندهدار میشود: آنها چه شعار میدادند؟ حجاب را اجباری کنید؟ ما میخواهیم چادر به سر کنیم؟ مانند این چند عکس که از کتاب روزهای خون روزهای آتش (عکسهای بهمن جلالی – انتشارات زمینه - خرداد 58) یافتم و اسکن کردم، زیادند. در میان کتابهای پدران و برادرانتان، جستجو کنید شاید شما هم چند جلد از آنها را بیابید.
گاهی کمی تفریح
عکسهایی را که امروز گرفته ام در فتوبلاگم ببینید. در ضمن این نخستین پستش است.
گاهی به هر بهانه و دلیلی، کارهایی از شهرداری و بعضی سازمانهای دیگر سر میزند که در این دوره و زمانه قابل ستایش است. از جمله امروز که شهرداری سمنان بانی مراسمی شد که بر آن نام نمایش هوایی نهاده بودند. هر چه بود برای شروع بسیار خوب و جالب بود. اینکه کودکان به همراه خانوادهشان روز آدینه به بیرون از شهر بزنند و پرواز هواپیماهای سبک و وسیلههای پرنده را در آسمان نظارهگر باشند باشکوه و دیدنی است. اتفاقی که در این سالها کمتر دیدهایم و حالا که میبینیم برایمان جالب است و قدردان برگزارکنندگانش هستیم. همچنین همانند همین اتفاق در پارک سیمرغ سمنان، عده بیشتری را که تقریبا همگی از نوجوانان و جوانان بودند امروز به پیست این پارک کشانده بود تا رالی اتومبیلرانی را تماشا کنند. تقریبا یک ماه پیش هم رالی اتومبیلرانی برگزار شده بود که ظاهرا شهردار را خوش آمده بود و شنیده بودیم قصد دارد بیشتر حامی این جور برنامهها باشد. به هر حال امیدوارم به هر دلیلی! اینگونه همایشها که مردم را (و بویژه جوانان را) دور هم جمع میکند و اسباب تفریح آنان را فراهم میسازد ادامه یابند.
مادهای زیبارو
در سمنان افراد زیادی از استان کردستان برای کار سکونت دارند، که اغلب برای کارگری و معمولا غیر دائم مهمان ما هستند. اما بنا به دلایل زیادی، این تعداد که اغلب آنها را جوانان روستایی تشکیل میدهند معیار مناسبی برای بررسی خصوصیات کلی این قوم نيستند. در سفری که چند ماه پیش به سنندج داشتم، به طور کلی ذهنیت و یافتههای ناقص قبلیام تغییر کرد. با مردمی زیبارو و نیکوخصال مواجه شدم (نه اینکه مهاجران در شهرم اینگونه نبودند!) بیتعارف بگویم که آنها را ایرانیتر از پارسیزبانان دانستم. نامهایی که این مردم آریایی بر فرزندان خود میگذارند (تخمین میزنم) حدود 80 درصدشان از نامهای ایرانی اصیل هستند و این مسئله من ایرانی را به وجد میآورد که تعلق خاطر و عرق ملی در هموطنان کرد من اینقدر قوی و زنده است.
پس از این سفر (در مردادماه) تیمی از نوجوانان کردستان در مسابقات واترپو در سمنان شرکت کرده بودند. در دیداری که با آنها داشتم نامهای یکایکشان را پرسیدم. از میان 12 نفرشان فقط 2 نفر نام عربی داشتند. پیمان، روزبه، کارو، مهرداد، فرید، رامین، سهن، آرش و ... نامهای این فرزندان خوشچهره ایران بود. پیش از این هم با قضیه نامهای مردم کردستان بیگانه نبودم، چرا که همکلاسی کردی داشتم که خودش و 2 برادرش همگی نامهای اصیل ایرانی داشتند. از آن زمان در مورد نام و نشان کردها و خصوصیات نژادیشان کنجکاوتر بودم.
قصد ندارم در مورد محرومیتهای عجیب (از جمله بیکاری) مناطق كردنشین چیزی بنویسم، ولی آنچه که برای من و خیلیها از روز روشنتر است، این است که این قوم و سرزمینشان با هیچ ابزار و بهانهای امکان ندارد که از ایران جدا شوند. اصلا مگر این فرض محال با عقل جور در میآید. برای این میگویم که برخی که خودشان را ایرانیتر از کردها می دانند، نگران تجزیه و جدایی و ... هستند. حساب دسته فریبخوردگان جداست. اگر قرار باشد که کردستان بزرگ تشکیل شود، این کردنشینان عراق و ترکیه هستند که باید به کردستان ایران بپیوندند. کردها برای ایران و ایران برای کردهاست.
همه جهان نماها، همه متجاوزان
میراث فرهنگیمان و آثار باستانی کشورمان در خطرند، همهشان؛ بیتعارف و بدون اغراق! من امروز از جهاننمای شهرم مینویسم و امید دارم شما هم از جهاننماهای محل زندگیتان بگویید.
برجهایی که بیشرمانه بر بناهای باشکوه باستانی این سرزمین سایه انداختهاند و دارند خفهشان میکنند. فرقی نمیکند، اگر نقش جهان مهمتر است و جهانی، اما مسجد جامع کهنسال شهر من و دیگر بناهای شهر شما هم کماهمیت نیستند.
اگر پوزخند این برج بیقواره اصفهان در پس میدان نقش جهان رنجمان میدهد، ژست فاتحانه ساختمان بانک تجارت سمنان هم در پس مناره سلجوقی هم کم آزاردهنده نیست.
ظاهرا رسم بر این است که اگر نمیتوانند این آثار افتخارآمیز دوران پادشاهان را نابود کنند، اینگونه ابهت و زیباییشان را خدشهدار سازند. حتما شما هم مسجدهای کهن آسیای میانه را را دیدهاید! براستی چرا اینقدر باشکوهتر به نظر میرسند؟! ساده است، تا شعاع چندصد متریشان هیچ بنایی (چه برسد به برج) ساخته نشده است، حریم و حرمت دارند. تا چشم کار میکند پیرامونشان را سنگفرش و فضای باز فرا گرفته و اینچنین است که بر چشم و دل مینشینند و فخر میفروشند، فخر مردمان کشورشان را. حالا کاری نداریم که این بناها همه ایرانیاند و ...
امیدی نیست، نمیدانم شاید هم باشد! برای این میگویم نیست چرا که انگار زور هیچ فرد و جمعی نمی رسد نقش جهان را که جهانی است نجات دهند (آنچنان که باید) پس دیگر تکلیف باقی آثار روشن است. امیدی هست، چون تا این بناها استوارند، میشود کاری کرد؛ حتی سالها بعد.
شب سوریک
اینکه جشن سوری چه پیشنیهای داشته و این واپسین چهارشنبه از کجا و چگونه پیدایش شد، آنقدرها مهم نیست. مهم این است که سوری جشنی ایرانی و کهن است و حالا که اینگونه خود را به روزگار ما رسانده بر ماست که پاسش داریم، حتی اگر چندشنبهای جعلی به طرز جالبی به آن چسبیده باشد. گرچه من عقیده دارم تعمدی هوشمندانه پشت این تعیین روز وجود داشته و باعث شده تا به هر حال این مراسم هر سال در محدوده پنج روز پایانی (پنجه بزرگ) برگزار شود. کاری نداریم..
علت اصلی افروختن آتش را نباید فراموش کنیم، آتش نشانه شادمانی و آغاز جشن است، یعنی که همهی جشن نیست. پایکوبی و شادی پیرامون آتش را نباید از یاد برد و آیین های دیگری که همه می دانیم. من فکر میکنم که نارنجک و ترقه علاوه بر ایجاد نارضایتی (آنچه را مخالفان میخواهند) از اهمیت و شکوه آتش میکاهد. پس شایسته نیست. ولی فشفشه و وسایل آتشبازی برای ما ایرانیان کاربردی ندارند جز در این شب باشکوه، شب سوریک.
برای اینکه گمان نبرید که این چیزها نوآمده و نامتجانساند، این مطلب را بخوانید از کتاب «گاه شماری و جشن های ایران باستان» نوشته هاشم رضی (به نقل از کتاب فرهنگ مردم سروستان): «] چهارشنبه سوری در سروستان[ بسیاری از بچهها، قطعههای درشت زغال را با نفت آغشته، سپس آتش میزنند و چون گوی به سوی هم میاندازند. گلوله آتشین نفیرکشان سینه هوا را میشکافد و به طرف دشمن حرکت میکند. دشمن خودش را کنار میکشد. همین که زغال به زمین افتاد یا خاموش میشود یا از هم میپاشد»
شاد باشید
همین آتش وعدهگاهشان خواهد بود!
تیتر خبرها را که مرور میکنی، گاهی چیزهای بامزهای پیدا میکنی که هم خندهدار هستند و هم تاسفبرانگیز. اینچنینی برخی از این خبرها به این خاطر است که خبرگزاریها سطح خود را در حد روابط عمومی سازمانها پایین آوردهاند و کسانی هم که نامشان را خبرنگار گذاردهاند، حرفهای مسئولان و سرداران نخبه را عینا به خروجیها میفرستند.
برای نمونه به این تیتر توجه کنید: «بیش از 30 درصد از مردم سمنان با برگزاری چهارشنبه سوری مخالف هستند» در متن این خبر فرمانده ناجای استان گفته است که طی نظرسنجی انجام شده 31 درصد از مردم استان به طور کلی با برگزاری چهارشنبه سوری مخالفند! کاری نداریم که اصلن این نظرسنجی وجود داشته یا نه و اگر این کار را برادران ناجا انجام دادهاند مبنای علمی داشته یا نداشته، کاری نداریم. اما شما هم فکر نمیکنید که آن عدد 1 که به 30 اضافه شده برای تولید عبارت زیبای «بیش از» بوده است و بس.
و نکته مهم این است که بر این اساس 69 درصد مردم موافق بودهاند. پس چرا این موضوع به عنوان تیتر انتخاب نشده است؟ هر چه فکر کردم نتوانستم به نتیجهای برسم که اگر این سردار در پی القای مخالفت مردم با جشن سوری بوده است چرا اصلن آمار 51 درصد را انتخاب نکرده است؟ قشنگ تر نبود؟ یک چیز دیگر هم گفته: «100 درصد مردم به شکل خشن و تخریبی مخالف چهارشنبه سوری هستند»، پس آنهایی که آخر سالها خشن و تخریبگر میشوند، حتی 1 درصدشان هم در جامعه فرضی آماری شما نبودهاند؟ بهتر نبود که عدد 99 را انتخاب می کردید جناب سردار؟ به هر حال این 99 هم تحکم خوبي دارد. ندارد؟
«بدیعالزمان همدانی» از ایرانیان عربپرست سدههای نخست هجری درباره جشنهای ملی پارسیان گفته است: « آتش سده این مردم سراسر گمراهی است همین آتش وعدهگاهشان خواهد بود. خدا از نوروز و مهرگان بیزار است و به همین جهت بود که شمشیر عرب را بر گردن پارسیان چیره کرد و سرزمینشان را گرفت و به تازیان داد»
سنگاپوریها و مالاییها وقوع این داستان در ایران ۱۹۹۷ چیز عجیبی نیست اما به هیچ وجه نمیتوان چنین داستانی را در سنگاپور امروزین باور کرد، در واقع میتوان گفت محال است. بنابراین ماجراهای فیلم درست به سالی مربوط میشود که سنگاپور از فدراسیون مالزی جدا شد. سالی که رهبر سنگاپور به خاطر همین جدایی در برابر دوربینها به گریه افتاد، چون گمان میکرد که کشورش نمیتواند روی پای خود بایستد، به هر حال کشوری که هیچ نداشت با کمک کشورهای توسعهیافته تبدیل به کشوری ثروتمند شد. دلایل جدایی سنگاپور هم داستان جالبی دارد که به طور خلاصه میتوان گقت دلیل آن اکثریت چینیها در این جزیره و اختلاف نژادی، فرهنگی و مسائل سیاسی برخاسته از همین موضوع بوده است. سنگاپوریها در آن سال وضع اقتصادی مناسبی نداشتند و این فیلم با طنز و شوخطبعی وضعیت دورانی را که سنگاپوریها با مالایی ها در فدراسیون مالزی شریک بودند را به نقد میکشد. بعضی از ماجراهای فیلم اشارهای غیرمستقیم به مالزی دارند، مثلا بحث بچهها بر سر آب اشاره به کشمکشهای آبی دو کشور دارد، یا صحنه گفتگوی دو گروه متخاصم. همچنین در سکانسی که شاهد آشوب خیابانی هستیم که ارجاعی است به شورشهای نژادی ۱۹۶۴ در سنگاپور و دیگر کنایههای سیاسی که همینها باعث شد تا مالزی این فیلم را تحریم کند. نکته دیگر، ساختن فیلمی کمیک، جذاب و پرفروش «برای کودکان و نوجوانان» با اقتباس از فیلمی تلخ و «در مورد کودکان و نوجوانان» است. فیلم ایرانی تکیه بر فقر و آسمانی بودن قهرمانان فیلم دارد ولی نسخه اقتباسی بر پایه دوستی و امید به زندگی طراحی شده، اقتباس جالبی که «جک نئو» به خوبی از عهده آن برآمده و استقبال کودکان سنگاپوری و چینی از «Homerun» مهر تاییدی است بر موفقیت فیلم. راستی تا چند روز پیش گمان میکردم سریال «جواهری در قصر» محصول چین است، نگو که این سریال دیدنی ساخته کره جنوبی است. [۱] و [۲]
با تاخیری چند روزه قصد دارم کمی در مورد فیلم «کفش مسابقه» که در برنامه «سینما یک» نمایش داده شد بنویسم. این فیلم سنگاپوری (۲۰۰۳) به دلیل اقتباس هوشمندانهای که از فیلم «بچههای آسمان» داشته برای من جالب توجه بود. نام اصلی این فیلم «دوان به سوی خانه» (Homerun) است. به این خاطر میگویم هوشمندانه که «جک نئو» نویسنده و کارگردان، خط داستانی بچههای آسمان را به سال ۱۹۶۵ سنگاپور برده و دلیل آن هم مشخص است.
من خيلي خوبم اول از همه بايد بگويم كه من را آيدا به اين بازي دعوت كرده است و فعلن نمي دانم اين آتش از وبلاگ چه كسي برخاسته! اما به هر حال بازي خوبيست براي يلدا و كريسمس! راستي اين قضيه دعوت كردن از پنج نفر ديگر براي وارد شدن به بازي علاوه بر اينكه قسمت سختش است، پس از اس ام اس هاي اينجوري من را به اين فكر فرو برد كه داستان دعوت هاي هرمي پيش از ماجراهاي گلدكوييست و اصلن قبل از وجود اينترنت، در ايران وجود داشته، حتمن شما هم به ياد داريد وقتي كه بچه بوديم در كوچه يا دم در خانه تكه كاغذهايي مي يافتيم كه پس از نقل يك ماجراي معجزه آساي مذهبي، خواننده معتقد را وادار مي كرد كه همان را مثلن در 100 نسخه بنويسد و منتشر كند! خب مي آغازم: 1ـ دو چهره و دو شخصيت دارم، يكي براي خودم و ديگري براي اطرافيانم، اگرچه چهره بيرونيم نقاب هاي زيادي دارد. چهره دروني ام را خيلي دوستش دارم و برايش احترام زيادي قائلم. 2ـ دوستانم وقتي قصد دارند پيشنهادي به من بدهند مثلن براي رفتن به سفر يا كوه و تئاتر و اينها! زياد مطمئن نيستند كه آبتين حالش را داشته باشد. ضمن اينكه سليقه من معمولن فرق مي كند، مثلن من روستاها را براي سفر ترجيح مي دهم و اگر روزي بگويند مي خواهيم تو را يك ماه مجانی ببريم يك كشور خارجي من از ميان فرانسه و افغانستان دومي را بر خواهم گزيد. 3ـ عاشق شرابم و آن را با هيچ چيز ديگري عوض نمي كنم. هميشه لحظه هاي پس از نوشيدنش را دوست دارم. من و پسردايي ام كارخانه توليد شراب داريم و محصولاتمان سالانه نيازهاي دو نفر را تامين مي كند! 4ـ آنارشيسم بخش جدايي ناپذير زندگي من است. راستش را بخواهيد از بي نظمي لذتي مي برم كه اصلن قابل توصيف نيست. 5ـ هزاران مطلب نانوشته دارم براي وبلاگم و براي خودم و صدها كتاب نخوانده، به خصوص كتابي دارم در مورد تمام جمهوري هاي شوروي كه خيلي دوست دارم زودتر تمامش كنم. ببخشيد، بدي زياد دارم اما هيچ كدامشان را حتا در ذهنم مرور نمي كنم چه برسد كه بخواهم آنها به كسي بگويم. و اما دوستاني را كه مي خواهم دعوت كنم: شيندخت، حرفهايي براي نگفتن، پرواز، دشنه در ديس، نگاه از بيرون پ.ن: فهمديم از كدام وبلاگ برخاسته: سلمان ، در ضمن چون من توضيح بيشتري نداده ام، هدف از اين بازي رو مي تونيد در همين لينك بخونيد.
برای اینکه! اين روز ها در سمنان صحبت از كانديداتوري چند مازندراني در شوراي شهر است. همانطور كه امير شكيبا در فرياد جرس در نوشتاري با عنوان (سمنان در خطر تصرف شمالي ها) با حساسيت زيادي به اين موضوع پرداخته است. در نگاه اول شايد واكنش منفي اكثر مردم شهر به اين موضوع، غيرمنطقي و صرفا ناسيوناليستي به نظر برسد ولي در حقيقت اينطور نيست. وضعيت سمنان و مهاجران شمالي اين شهر، وضعيت خاص و بغرنجي است. مردم سمنان از دوراني كه يك شمالي بي لياقت به نام درويش اميري فرماندار اين شهر بود خاطره بدي دارند چرا كه سيل مهاجرت ها از همان زمان آغاز شد و پس از آن عواقب جبران ناپذير ناشي از هجوم اين مهمانان ناخوانده! با اين توضيحات شايد بتوان مخالفت مردم سمنان نسبت به راه يافتن حتي يك شمالي (البته با آراي همولايتي هايشان) به شوراي شهر را درك كرد، به ويژه آنكه به يقين تمامي اين نامزدها فقط و فقط به زادگاه خود، طبرستان دلبستگي دارند. اين مسئله همچنين نمونه خوبي است براي نشان دادن بي معنا بودن فهرست ها در شهرهاي كوچك. چرا كه مردم بي توجه به اين صف بندي ها، انتخاب هاي خود را خواهند داشت. بي اهميت بودن فهرست ها در سمنان باعث شده تا اصلاح طلبان اصلا زحمت اين كار را به خود ندهند و يا حزبي مانند اعتماد ملي فهرستي عجيب را تنظيم كند كه نام يكي از نامزدهاي ائتلاف سبز (مؤتلفه) و نام دو چهره مخالف با اصلاح طلبي را در دل خود داشته باشد! انگيزه انتخاب ها در هر كدام از شهر هاي كشور بنا به شرايط آن منطقه متفاوت است. به هر حال گمان مي كنم در هر كجا كه باشيم انگيزه جالبي براي شركت در انتخابات جمعه داريم، خصوصا تهران! اگر در تهران هستيد فكر نمي كنيد كه فرصت خوبي بدست آمده تا ضربه ديگري را بر دار و دسته احمدي نژاد وارد كنيد؟ پ ن: خوشبختانه هيچكدام از شمالي ها راي نياوردند.
پرچم زشت قطر رنگ سفيد به نشانه صلح، زرشكي به نشانه خون و جنگ، و 9 دندانه به معناي عضو نهم از اتحاد شيخ نشين هاي خليج فارس در معاهده تحت الحمايگي 1916 انگلستان. رنگ زشت زرشكي هم ماجراي مضحكي دارد، گفته شده رنگ اوليه قرمز بوده ولي بعد از اينكه اولين پرچم نقاشي شده را براي خشك شدن در آفتاب گذاشته اند، رنگ آن به زرشكي تغيير يافته و شده آن چيزي كه اكنون پرچم رسمي قطر شناخته مي شود! داستان ديگر اين است كه اين رنگ از روي عمد انتخاب شده چون عقيده بر اين بوده كه رنگ قرمز در زير آفتاب خليج فارس كمرنگ مي شود! به هر حال به نظر مي رسد دليل اصلي تنها ايجاد تمايز با پرچم بحرين بوده است. ضمن اينكه از نظر تناسب، پرچم قطر ابعادي من در آوردي دارد (نسبت 11 به 28) در صورتيكه در مورد بيشتر كشورهاي جهان 2:3 است. بله رنگ زشت پرچم قطر مي تواند نماد خوبي از تنفر ما باشد از اين كشور گستاخ و بي هويت، كشوري كه خانداني از سرزمين عربستان بر آن حكم مي رانند. در ضمن خوشحالم كه در جدول رده بنده مدال ها فعلن بالاتر از قطر و بحرين هستيم، آخر خيلي زور دارد كه نام ايران را در زير اين دو كشور منفور ببينم! اميدوارم تا پايان همان بالا بمانيم.
پرچم هاي قطر و بحرين خيلي به هم شبيه هستند، كه اين امر نشاندهنده تاريخ مشترك دو كشور است. و اما تفاوت ها! در پرچم قطر 9 پنج ضلعي (زيگزاگ) سفيد بر زمينه زرشكي قرار دارد و از نظر ابعاد نيز پرچم اين كشور كمي بي قاعده و كشيده تر از حد معمول است ولي پرچم بحرين 5 تا پنج ضلعي سفيد درشت تر بر زمينه قرمز روشن دارد.
